|
سلام من به آن جائی
که نامش اصفهان است
تمام افتخار ما ز حال و نسل دیروز
مرا شوق تو ای زیبا در اینجا پایبند کرد
شدم روزی به ره دنبال سر زندگانی
هنر زینت نمود دروازه شهر سپاهان
اگر دلگیر شدی از زندگی گاهی شتاب آر
صداقت را به چشم یک به یک در اصفهان بین
اگر خواهی بری بوئی تو از سالاری و دین
چطور وصفش نویسم من که خود زر می فشاند
اگر( ثامن ) نوشتی از نبوغ شهر یاران |
فقط گویم دیارم
بهترین جای جهان است
در این خاک و چه پنهان و عیان است
همان عشقی که همتایش طلوع جاودان
است
بدیدم اصفهان ، آرمگه بس نخبگان است
ببرفیضی از میراث چو شهدی بر دهان است
بر زاینده رود رودی که وصف عاشقان است
غریب در پیششان همچون که صاحب آشیان است
بیا در اصفهان آنجا که مذهب عمق جان است
همی دانم همه گویند که او نصف جهان است
نوشتن از قلم آید تملق از زبان است |